تبلیغات
داستان زندگی عاشقانه من دور از وطن - چی بگم آخه؟؟

داستان زندگی عاشقانه من دور از وطن

وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم باشی...از هر چه قرار است غیر تو باشد...خواهم گذشت

دیشب همسری داشت درس میخوند منم داشتم تو نت میگشتم.
بعد از اینکه برادرشوهرم از اسکایپ زنگ زد تا بحرفیم همسرم اومده تا صحبت بکنه بین حرفاش با برادرشوهرم برگشته به من میگه دوستم برا فرداشب(امشب) دعوتمون کرده
من:آخه چرا؟؟نگفتی از زهرا بپرسم بعد بهت میگم(آخه خودشون اونجوری میکنن تا از زناشون اجازه نگیرن جواب قطعی نمیدن)بعدش حوصله ام سر رفت دوست ندارم برم ولی امروز یه خرده بهتره.دلایلم خیلی زیاده برا نرفتن ولی خب دیگه!!!
عکس لباسایی که می پوشم رو براتون میزارم تا ببینید ولی با یه کم تاخیر
الان همسری رفته دانشگاه منم امتحان داره.
برا ناهار هم ماکارونی درست کردم تازگیا همسریم خیلی از ماکارونیایی که میپزم خوشش میاد.
بچه ها روی یکی از پالتوهام روغن ریخته دادم خشک شویی ولی اصلا لکه ی روغن از جاش تکون نخورده با مایع ظرفشویی و مسواک افتادم به جونش ولی بازم هیییییییییچ فرقی به حاله لکه نکرده خیلی ناراحتم هر راه حلی که فکر میکنید لکه رو از بین میبره بهم بگید.


[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ آی چیچک ]

[ یه قطره بارون() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه