تبلیغات
داستان زندگی عاشقانه من دور از وطن - امروز تنهام+پی نوشت برای مهسا

داستان زندگی عاشقانه من دور از وطن

وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم باشی...از هر چه قرار است غیر تو باشد...خواهم گذشت

سلام دوستای گلم خوبید؟
امروز همسری از ساعت 10 که من خواب بودم رفته کتابخونه تا با دوستش برای امتحان پنج شنبه درس بخونه و ساعت 7 برمیگرده قراره ناهارو تنهایی بخورم برا همین یکی از غذاهایی که خیلی دوست دارمو پختم خورشته هویج
پریشب داشتیم با برادرشوهرم حرف میزدیم من حاله جاری رو هم از برادر شوهر پرسیدم.
برادرشوهر:اینجاست(منظورش جاری بود)بعدش لپ تاپو برگردوند تا اینکه جاری دیده بشه.
جاری(وقتی که تو تصویر فقط من بودم):سلام خوبی س(همسرم)؟چیکارا میکنی؟
من:به همسری گفتم باتو کار دارن لپ تاپو برگردون سمت خودت.یعنی اصلا ناراحت نشدم از رفتارش برعکس خوشمم اومد چون که دیگه مجبور نیستم حالشو بپرس خیلی بی لیاقته.
برادرشوهر:مامانو بابای جاری میخوان عید بیان خونه ی شما.
من:
همسری:
یکی نیست بگه آخه خونه ی دانشجو اومدن داره اونم غریبه تازه قراره داداشه کوچیکشم بیارن(البته بزرگتر ازمنه)دعا میکنم که کنسل بشه.چون که عید مامانم اینا هم گفتن اگه خواهرم زیاد غر نزنه(بابت درسش آخه قراره کنکور بده)میان و خواهرشوهره بزرگمم گفته به احتمال زیاد عید با دختراش میان.چیکار کنم حالا با این وضعیت؟باور کنید من عاشقه مهمونم خوشم میاد خواهرامون و پدر و مادرامون مهمونمون باشن ولی دیگه اصلا از مهمون غریبه که این همه رودروایسی داریم خوشم نمیاد.ولی اگه بیان قدمشون روی چشم من با خوده مهمون مشکل ندارم با هزینه ی سنگینی که قراره باهاش روبه رو بشیم می ترسم. نه اینکه همسرم کار نداره.تا عید معلوم میشه که براش اینجا کار جور میشه یا نه تو رو خدا دعا کنید.
پی نوشت:وبلاگ دوتا عاشق(مهساجون)عزیزم وی چت ندارم.بازم نمی تونم بهت کامنت بزارم.چرا آپ نمیکنی؟؟؟؟


[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ آی چیچک ]

[ یه قطره بارون() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه