تبلیغات
داستان زندگی عاشقانه من دور از وطن - رفتیم دریا

داستان زندگی عاشقانه من دور از وطن

وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم باشی...از هر چه قرار است غیر تو باشد...خواهم گذشت

سلام خوبید؟Hello
چهارشنبه نشسته بودیم داشتیم سریال حریم سلطان(البته ما تو کاناله ترکی میبینیم)میدیم گوشیم زنگ خورد دیدم ش(خانومه دوسته همسرم که تازه اومده)هستش جواب دادم گفتش که میخوایم بریم پیاده روی تا دریا شما هم میاین ما هم گفتیم البته که میایم.یه کمی میوه برداشتیم ساعت 11 بود از خونه اومدیم بیرون ساعت 3 برگشتیم همش تو راه بودیم کلی عکس انداختیم خیلی خلوت بود همه جا دریا شدیدا طوفانی بود باد هم میومد.
تازگیا همسری میره والیبال بازی میکنه و منم میرم تشویقش میکنم.
جمعه میخواستن برن بازی کنن که همسری به زور گفتش تو هم باید بیای منم گفتم نمیخوام بیام حوصله ام سر میره خلاصه کلی اصرار کرد ولی من قبول نکردم اونم گفت منم نمیرم بعد دیدم که خیلی دوس داره بره گفتم منم با ش میرم براش کفش بخریم(خودش اون شب گفته بود میخواد کفش بخره).بهش اس دادم خیلی استقبال کرد و رفتیم گشتیم همه ی مغازه های ممکن رو دیدیم و همه چی رو پسندیدم و موقع برگشت رفتیم سمت زمین بازیه همسر اینا و بستنی خوردیم و ش رفت کمی بازی کرد و مجروح شد منم تشویقشون کردم و ساعت 10 برگشتیم خونه.من دقیقا این شکلی بودماینقد که خسته شده بودم.

به احتمال زیاد رمزمو عوض کنم و فقط به دوستای گلم میدم که همیشه منو میخوندنو تنهام نذاشتن.


[ شنبه 7 دی 1392 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ آی چیچک ]

[ یه دونه برف!!() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه